صبح اولین روز خدمت!... یک مقدار زود رسیدم، دارم دور میدان امام، دور افتخار!!! می زنم.این را مدتها پیش، روز اول خدمت سربازیام و بعد از 2 ماه دوره آموزشی، وقتی که به عنوان افسر وظیفه، در یک سازمان دولتی شروع به خدمت سربازی کردم، نوشته بودم.
در پایان آن اولین روز اداری نوشتم:
حس خوبی نداشتم، فکر کنم به عنوان روز اول، هیچ خوب نبود. متأسفم!الان که فکر می کنم، هیچ وقت روزهای اول ِ خوبی نداشتم... شاید به خاطر هیجان یا اضطراب... اما نه! اکثر مواقع آنقدر چیزها برایم بی تفاوت بوده که این که چه اتفاقی میافتد، آنقدرها برایم مهم نبود.
روز دوم:
امروز، فقط یه روز دیگهس، هنوز در وا نشده!و عصر:
من، هر روز بدتر از دیروز! :-)و بعد از آن موقع، با گذشت 2 روز از وضعیت جدید، باز هم زندگی هیچ چیز تازه ای برایم نداشت، جز آن چیزهای همیشه تازهای که همیشه با من بودهاند و با هم زندگیها کردیم:
من چقدر از چنار خوشم میاد... ساری / خ ملت!
●
بیشتر از یک سال از آن روزها میگذرد... و یک سال و چند ماه از دوره آموزشیام. دوره آموزشی برای آنها که بعداً از پادگان و محیط نظامی دور میشوند، حس کاملاً متفاوتی دارد؛ این را بعدها، وقتی که برای تکمیل پرونده و پس از چند ماه، با لباس نظامی وارد پادگان شدم، فهمیدم!
یادم هست روزی در دوره آموزشی، در محوطه پادگان، آنجایی که منطقه نظافت عمومی بود، برگه ای از یک تقویم پیدا کردم؛ از آن تقویم رومیزی های اداری برگه آبی که روز تعطیلش قرمز است و هر روز که می گذرد باید ورقشان بزنی و برگه روزهای قبلی را کاغذ یادداشت می کنی و از تقویم جدا می کنی و ... . رویش نوشته بود: 100 روز خدمت!
برای بسیاری از سربازها، دوره سربازی، یعنی روزهای یکنواختی که روزی تمام می شود و باید منتظر آن روز بینظیر بود.
آنها که بیشتر بهشان سخت می گذرد روزشماری می کنند و بقیه هم حساب مدت زمان خدمتشان را با ماه می سنجند. مثلاً 7 ماه خدمت!
اگر مدت خدمت، تک رقمی، آن هم در حوالی دو سه ماه آموزشی باشد، تمایلی به گفتنش ندارند!... ازشان نپرسید یا اگر دوست دارید اذیتشان کنید بپرسید که البته خدا از شما نخواهد گذشت و خدا با سربازان است!
چند خاطره ای از آن روزها را نوشته ام، اما دوست داشتم تمام آن روزها را بنویسم؛ برای بعدهایی که برای ذهن فراموشکار، یادآور روزهایی است به اسم جوانی!
اگر چه هنوز هم خیلی از آن روزها دور نشده ام... کسی چه می داند؟! شاید از فردا شروع کردم به نوشتنشان... البته اگر فلان و بهمانمان جفت و جور بود!
●
دندان درد!... از آن دردهایی است که هیچ وقت مرا تنها نگذاشته است! (و چه کسی آن دندان دردهای شب های امتحان دانشگاه را از یاد می برد؟!).
دیروز، برای کشیدن دومین دندانی که هفته پیش اولی اش را کشیده بودم رفتم دندانپزشکی ارتش! سربازی با لباس دژبانی، کنار در ایستاده بود. داخل، کمی شلوغ بود و من هم نزدیک در و سرباز ایستادم!
سر صحبت را باز کرد. می گفت بچه نکا است و چند هفته است که از در پادگان بیرون نرفته است. می گفت همین که کنار در است و بیرون را می بیند، خدا رو شکر! «بچه های پدافند که آرزوشونه فقط 2 دقیقه بیرونو ببینن!» گفتم مرخصی؟ گفت: «به بچه های پدافند که نمیدن، اما ما هر وقت بخوایم میتونیم...» البته هر وقتش را با شک می گفت. «... ساعت 10 شب میگیریم تا فرداش 7 صبح!».
می گفت: «خسته شدم از بس این ماشین ها و آدمها را دیدم». گفتم: تموم میشه. گفت: «میدونم. اما آخه کی؟!... آخه کی؟» و این یعنی خیلی کلافه شده.
کلاهش را از سرش در آورد و پشت نقاب کلاهش را نشان داد. با رنگ سفید نوشته بود: «سایبان غم». در کناره ی نقاب دایرههایی بود. شمرد: «1، 2، 3، 4، 5، 6، 7... 7 ماه گذشته!». سری تکان داد و گفت: «کو تا برسه به اینجا!». وسط نقاب را نشان میداد.
وقتی دایرهها به آنجا برسد، سربازیاش تمام میشود.
وقتی میخواستم بیایم بیرون، نگاهش به بیرون بود، دورتر از آن طرف خیابان!...
شاید به این فکر میکرد که آخر کی سربازیاش تمام میشود؟! یا شاید هم به این فکر میکرد که وقتی رفت بیرون چه کارها میتواند بکند... شاید هم فکرش کمی آن طرفتر، پیش کسی بود!