یا علی

    کارهای جدیدی نیست، فکر می کنم حتی تمام شده هم نبود. اتفاقی روی کامپیوتر به اینها برخوردم. شاید باید امروز می گذاشتم...

    عید مبارک!






    پ. ن: با اینکه عید هست و مبارک، اما حال و روز خوشی ندارم...
    دلم تنگ شده،
    میخوام برم، نمیدونم کجا.

    نیست!

    پرنــــیان:
    هیچ شده ام این روزها. نه چون تو نیستی. که خود را گم کرده ام در پستوی تنهایی.

    [+]

    ت ن ھ ا ﯾ ی ٦

    جایی که کسی نیست کمکم کنه، تو هم نیستی که کمکم کنی
    ...
    و این تفاوت تو با بقیه‌س!

    این خانه، سیاه است

    تمام این روزهایی که می‌گذرد به آن امیدی که قرار بود ناامید نشود، فکر می‌کنم. به خیال خوش و آرزوها و امیدواریهایمان که جانی گرفته بود و تمامش گرفتار شبی شد که تاریکی‌اش به جانمان نشسته است.

    تمام روایتی که از این قصه‌ی بد دیدیم و همچنان و بیشتر هم خواهیم دید، حقیقتی است که چهره از رخ نامردان و نامردمان برداشت که به گمان من، این یک پیروزی است. کسانی که اگر تا دیروز نیمه نقابی داشتند و به خیال خام، مردم ساده ام را فریب می‌دادند، اکنون سرکش‌تر از گذشته، مست از جام قدرتی که خود برای خود ساخته‌اند، بی‌منطق و جواب، بیداد می‌کنند و انسانیتشان را بر سرش به باد فنا داده‌اند.

    بازار فریب و ریا و تهمت و دروغ، داغ و داغ است!... ایران ما، آشفته بازاری شده که مشتی حیله‌کار، تمامی وجود ناپاکشان را به دید من و تویی گذاشته اند که هنوز از آنچه دیده‌ایم در بهت و حیرتیم و به باورمان نمی‌رسد که دامنه‌های پستی آدمی تا این اندازه می‌تواند وسعت یابد.

    گاهی که به تلویزیون نگاه می‌کنم، به اینهایی فکر می کنم که روبروی چشمانمان می نشینند و کینه و بغضی که در سینه‌هایمان فرو خفته، به جانشان می‌خرند. حقیقتاً من که در کتم نمی‌رود که بتوانم آن مزخرفات و دروغ‌های کلان نامردمان را چون مزدوری به قیمت از بین رفتن شرافت و زیرپاگذاشتن اعتقادم بخرم.

    نمی‌دانم کسانی که کار را به اینجا کشانده‌اند، آیا به چند روز بعد خود فکر نکرده‌اند و یا چه خواب پریشانی دیده‌اند که اینچنین بی‌محابا به عالم و آدم می‌تازند؟! راستش، از آنچه از اینها خوانده‌ام و می بینم، تصور بچه ای را دارم که خودش می داند چه خطای بزرگی کرده و وقتی اطرافیانش را در سکوت می‌بیند، بنای قیل و قال می‌گذارد تا با هر حربه‌ای باورشان را عوض کند.

    می‌خواهند با چوب و چماق و باتوم، به جان من و شما بیافتند که باورهایتان را و آنچه به آن اعتقاد دارید را عوض کنید!... به گمانشان دیگر در این شرایط نمی شود بهشت نرفت!... باید اعتراف کرد که گمراه شدنگان بودیم!



    دیروز متنی را خواندم از ناچیز مردکی که در یکی از سایت‌های قلم به مزدها و سرسپرده‌ها، به استاد شجریان، توهین کرده بود. راستش این برخوردها و توهین‌ها، جزیی از اخلاق و فرهنگ این قبیل آدم‌هاست و چیزی است که در عرض این روزها، کم ندیده‌ایم. سرسپردگی‌اش به صاحبانش را از جملاتش می‌شد فهمید. جالب اینجا بود که ادعای طرفداری از استاد را هم در لحظاتی قبل‌تر داشت!
    اگر چه گمان نمی کنم فرق صدای استاد شجریان را با استاد افتخاری(!) بداند، بعید می‌دانم حتی یک آلبوم از استاد را گوش کرده باشد. نمی‌دانم پیش از این، از چه چیزی در استاد شجریان خوشش آمده بود که با صحبت های به جا و به حق استاد، اینچنین برآشفته و عنانش از دست رفته بود.
    گمان می‌کنم هنوز دستش از گرمای دست‌گرفتن باتوم و زدن مردم سرد نشده بود که قلم قوی و پررنگش(!) را در دست گرفته و جفنگیاتی که لایق خودش و اربابانش بود، از ذهن آشفته، سرریز کرد!
    از توهین‌هایی که به استاد شد، بسیار ناراحت شدم. اما انتظاری غیر از این هم از چنین کسانی نمی رود...
    «دور، دور نامرداست!».



    نگرانم و دلم می گیرد برای سرزمینم.
    برای آنچه که تمام این روزها می بینم
    خون، آتش، دشمنی...
    کینه، اشک، فریاد...
    برای ایرانم و برای هر ایرانی.
    دلم می گیرد که آنچه می بینم، با آنچه پیشترها می شنیدم فرق دارد...
    دلم می گیرد که طابوت ساختم برای اعتقاداتی که به خورد من و تو داده اند...


    اکنون دلم می گیرد برای ایران
    برای ایران که خاک پاکش، گلگون به خون شهیدانی بوده که برای آزادی وطنشان رفتند.
    آنها رفتند، اما قرارشان این نبود که این خاک پاک، دست نامردمانی از جنس دشمنانشان بیافتد.
    دلم می گیرد از شنیدن این همه دروغ،
    دیگر اعتمادی ندارم،
    دلم پر از کینه است!


    حاشیه: عنوان این یادداشت، عنوان وبلاگ آقای واعظی است: «
    این خانه، سیاه است».

    چشمهایش

    دختر به دوربین نگاه می کند.
    یاد معلم تاریخم می افتم که می گفت این نگاه شیریست که کمرش را شکسته اند...
    ولی در اون چشم، معصومیت می بینم...
    یکی به دختر می گوید: نترس!
    در این لحظه با وجود اینکه می بینم لینک بالاترین از مرگ می گوید برایم مضحک به نظر می رسد، نترس؟! اگر ترسی بود پس چرا سر بر بالشتکی از شن گذاشته؟
    پس چرا چکه های خون را می بینم؟
    دوربین می چرخد. در درونم می گویم که خدا کنه این لینک همینطوری داغ شده باشه.
    دخترک تلاشی نمیکنه.
    می دونی! گلوله به قفسه سینه خورده...
    یکی بر سر خود می زنه... می بینم اشک وجودم را گرفته.
    یاد حرف خامنه ای افتادم که در مورد جانش حرف میزد؟؟؟؟؟؟
    دختر حرکتی ندارد. صدایی در ‍ پس زمینه فریاد میزنه: دستتو اینجا فشار بده. فکر می کنم این صدا دوره.
    یاد زنجیر انسانی می افتم که با شوق از تجرش تا اقسریه بود. چه قدر اون خنده ها دوره...
    صورت دختر تغییری می کند.
    چرا به نظر من این دختر، وطنمه؟
    چرا احساس می کنم نمی خواد چیزی بگه و فقط داره نگاه می کنه.
    لحظه ای بعد احساس می کنم وجودم آتش گرفت.
    چرا؟... قطرات خون را که می بینم، تنم می لرزه... دستهام می لرزه.
    یاد یک مشت احمقی می افتم که برای حرف خامنه ای گریه کردند.
    کسانی که با من و دختر چهار ردیف حفاظتی فاصله دارند...
    صفحه تار شده، نمی دونم من گریه می کنم یا این فیلم تخیلیه...
    نفسم بالا نمیاد.
    نمی خوام نفس بکشم.
    برای چی قلب من باید بزنه ولی قلب اون نه؟
    خواهرم! می دونم برابری می خواستی. ولی مگر من ِ مرد، مرده بودم که تو خودت رو سپر گلوله کردی؟
    خواهر شهیدم!
    عزت وطنم!
    من، وطن را در چشمان تو دیدم.
    شاید که مزدور بر روی نورت پارچه سیاهی کشید،
    ولی من دامانش را به آتش چشمت می سوزانم!


    منبع: بالاترین
    ویدئو: http://www.youtube.com/watch?v=IGvow-chn28


    پی نوشت: در فرو بند که چون سایه در این خلوت غم / با کسم نیست سر ِ گفت و شنود ای ساقی