راز آینه ها

کی از دل آدم خبر داره؟! ... همین جا هم اگه نمی نوشتم، تو هم الان هیچی نمی دونستی؛

صحبت، سر ِ آینه ای هست که میشکنه و هزار تیکه میشه و هر تیکه از این آینه رو دوباره میشکنن و ...
... و این قصه ی تکراری ادامه پیدا میکنه!

اشکال نداره؛ باز هم میگم اشکال نداره! ... این جوری به جای یک آینه، هزار تا آینه دارم! این جوریه که آینه به آینه ها متحول میشه؛ بالاخره شاید یکی پیدا بشه که تیکه های این آینه رو پیدا کنه و بخواد - حتی تو این تکه های کوچیک - خودش رو پیدا کنه!

تو بگو! ... به من بگو که چرا حتی دلی که با تمام صداقت و وجود، بهشون مهربونی میکنه، مستحق شکستنه؟ چرا؟...

دلتنگم! ... دلتنگم از این دنیا و آدماش! از این دنیا که برای ساکنانش دیگه چیزی باقی نگذاشته! ... دیگه هیچی نیست! هیچ!

دلتنگم عزیز دل! دلتنگم!

کی میدونه؟! ... همین چند خط رو هم اگه ننوشته بودم، تو هم نمی دونستی ...


گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد
آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست
همه گول خوردند...

همه!

دلتنگم عزیز دل

Blogger

Check Google Page Rank