مزرعه سیب زمینی

یک یادداشت نسبتا قدیمی؛... جالبه! بخونید:

مرد عربي تک و تنها در آيداهو زندگي مي کرد. او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند؛ ولي براي او که دست تنها بود، شخم زدن مزرعه کار خيلي سختي بود. تنها پسرش عبدل که کمکش مي کرد نيز به جرم کمک رساني به تروريستها در دست پليس آمريکا بود. پيرمرد نامه اي به پسرش نوشت و اوضاع را برايش شرح داد:
عبدل جان سلام! به نظر مي رسد که امسال نمي توانم مزرعه سيب زميني ام را بار بياورم و اين موضوع من را نگران کرده است. شخم زدن مزرعه براي من که پير شده ام کار سختي است. اگر تو اينجا بودي، تمام مشکلات من حل ميشد. پدرت؛ محمد.

چند روز بعد،‌ پيرمرد نامه اي از پسرش که در زندان بود دريافت کرد:
پدر عزيزم سلام! تو را جان هر کس دوست داري زمين را شخم نزن که من اسلحه ها و بمب هاي شيميايي رو آنجا خاک کرده ام! پسرت؛ عبدل.

ساعت ۴ صبح فرداي آن روز، پليس آمريکا و پليس محلي آيداهو دم در خانه پيرمرد حاضر شدند و به بازرسي مزرعه پرداخته و آنرا زير و رو کردند ولي هيچ چيزي پيدا نکردند. آنها از پيرمرد عذرخواهي کرده و برگشتند. همان روز عصر،‌ پيرمرد نامه ديگري از پسرش دريافت کرد:
پدر عزيزم سلام. حالا مي تواني با خيال راحت سيب زميني ها را بکاري. اين بهترين کاري بود که با توجه به شرايط موجود مي توانستم بکنم. پسرت؛ عبدل.

Blogger

Check Google Page Rank