شب و تنهایی

    من و تنهایی...

    حاصل یک خیال گنگ از بی‌خوابی و تنهایی...



    شب و من...

    یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
    دیوانه‌ای به دام جنونم کشید و رفت

    پس‌کوچه‌های قلب مرا جستجو نکرد
    اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

    یک آسمان ستاره‌ی آتش گرفته را
    بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

    من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
    خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

    تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
    بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

    شاید به پاس حرمت ویرانه‌های عشق
    مرهم به زخم فاجعه‌گونم کشید و رفت

    تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
    رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

    دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
    از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

    افشین یداللهی
    Blogger

    Check Google Page Rank